سفارش تبلیغ
صبا ویژن

به نام خدایی که در این نزدیکی است 

برای من سفری باید به درون خودم 

تا دوردست های  احساسم و

 سرزمین های نزدیک اندیشه های دم دستی ام 

به سادگی تارو پود دلم 

و پیچیدگی نقش های آشفتگی ام 

سفری بایدتا فضای مه آلود و رازناک وجودم 

 

سفری برای گذر از چرا ها و چگونگی ها 

برای گذر از تنگه های سنگلاخ آرزوهای آبی رنگم 

سفری باید برای رسیدن به آن سوی مرز کالی ها و خامی ها 

سفری برای کشف افق های تازه ی جغرافیای ذات انسان -خدایی ام 

سفری باید برای درک رازهای اتمی ترین انرژی مدفون شده در قلعه های سرگردانی هایم

سفری باید به عمق نگاه های پریشان ذهنم در صورت هستی 

سفری به انتهای جاده ی بودن ،

برای ماندن ، باید به سفر بروم !

 

...و جاده ناپیداست 

و سرگشتگی ام دوچندان 

 به چهار سوی دنیا نمی توانم بدوم 

بالی برای پریدن نیست ، پایی برای رفتن ،

آنچه هست تنها حس بارانی  چشم ها است

 

 با همه ی تهیدستی ام 

هنوز دلم شوق دارد 

شوق لازمه ی سفر است اماکفایت نمیکند ...

جذبه ی چشمان تو بی شک مرا میزبان این اشتیاق کرده ، 

من ازمیهمانی لحظه های گــُرگرفته ی خواستن می آیم 

طنین صدای تو در گوش زمان پیچیده است

 و من از دهان هستی تو را می شنوم 

که سروده می شوی و خواهش ِتکرار بودنت ،

 عطشی است در من ، که دریاها آنرا فرو نمی نشاند !

 

سفری باید برای من 

تا رسیدن به خودم ،به خودی که" تو "شود 

و تو خواسته ای که باشد .

 و فکر این سفر را هم تو انداخته ای به سرم 

باید که برخیزم "کفشهایم ..."؟

کفشهایم را نمی خواهم 

پای افزاری همچون دل می خواهم 

دلی که زیر پا هم که بود؛  راه نمای باشد ! 


+ تاریخ یکشنبه 92/7/28ساعت 9:4 عصر نویسنده جویبار

دعای عظم البلا